۲۴ بهمن ۱۳۸۹
شماره:170
گردهمایی ۱۰ روزه در سالن‌های تاریک!

و حالا حکایت ما، حکایت دیگری می شود؛ روزها و شب های جشنواره فیلم فجر و دیدار یاران و دوستانی که در طول سال، آن ها را نمی بینیم اما در یک فرصت ۱۰ روزه جشنواره ای با یکدیگر به گپ و گفت پیرامون سینمای ایران و جهان می نشینیم و یک فضای دیدنی و باورنکردنی برایمان به وجود می آید؛ آدم های عاشق فیلم، آدم هایی که با سینما زندگی می کنند و برای سینما می نویسند؛ درباره آن اندیشه می کنند و گاه حاصل اندیشه شان جذاب و خواندنی می شود و بی شک این ۱۰ روز جزء لحظات و دقایق ناب زندگی شان است.

فیلم ها را به تماشا می نشینند و با تماشای هر فیلم، برای هزارمین بار رویاهای خویش را بر پرده نقره رنگ سینما تجربه می کنند و خدا می داند چه رازها و احساساتی که در این تصاویر نهفته است و همین سبب می شود تا آدمی حیران و تا پاسی از شب در داخل سالن های تاریک سینما میخکوب شود!
جشنواره فیلم فجر محلی برای دور کردن دوری ها و غربت هاست؛ غربت هایی که طی سال به دلیل مشکلات زندگی شهرنشینی و شتاب روزگار دامن گیر همگان شده است و حالا فرصتی برای شیفتگان هنرهفتم پدید می آید تا از نزدیک یکدیگر را ملاقات کنند و به تبادل آرا و اطلاعات بپردازند و خلاصه ساعاتی را به دور از قیل و قال زندگی، با خیال راحت بنشینند و فیلم ببینند؛ چای بنوشند و هر چه خواستند از هر دَر سینما حرف بزنند!

بهمن هر سال برای اهالی سینما ماهی سرشار از لذت و خاطره است؛ ماهی که همه علاقمندان این صنعت پیگیر فیلم ها می شوند، فیلم هایی که قرار است برای اولین بار به نمایش درآیند. آدم های اهل فیلم سال هاست که همه ویژه نامه های خاطره انگیز مجله « فیلم» با همان کاغذ کاهی اش را آرشیو می کنند؛ مجله ای که سینما را جدی می گیرد و با نقدهای تامل برانگیزش خوانندگان را عمیق و واقعی با این هنر آشنا می سازد و چه قدر دلمان لک می زند تا شماره ویژه جشنواره را ورق بزنیم و با ولع سیری ناپذیری آن را بخوانیم و آن قدر بخوانیم که چشممان خسته شود! داستان فیلم ها و آدم ها را مرور کنیم و خلاصه در این ۱۰ روز، کار و زندگی مان بشود همین!

عجیب است نه؟! عجیب است که آدم ۱۰ روز متوالی ساعت ها از سینما بخواند و در کنج سالن های تاریک جای گیر شود اما خستگی برایش بی معنا باشد!

یادش به خیر…در نخستین جشنواره به همراه یکی از دوستانم فیلمی از « آندره وایدا» را دیدم و ساعت ها از آن گفتیم و شنیدیم و نقد خواندیم و خلاصه سینمای لهستان را زیر و رو کردیم! در دومین جشنواره به دلیل برنامه های رادیویی سهمی از تماشای فیلم نصیبم نشد و برای دوره بعد هم قصد تهیه بلیت داشتم که نشد! و جالب است بدانید که در چهارمین دوره چند بلیت تهیه کردم اما متاسفانه موفق به تماشای هیچ فیلمی نشدم! و حکایت ما همچنان ادامه داشت تا این که رادیوجوان برنامه ای با نام « کمی برایم سینما بیاور» را به امواج سپرد و من نیز همراه امواج، گوینده این رادیوی سینمایی! شدم؛ اگر دلتان خواست از رادیو، دلسپار سینما شوید هر روز از ساعت ۲:۳۰ تا ۴ بعدازظهر شنونده «کافه رادیو» باشید.

 نظرات بینندگان:

بیتا گفته:

دلم تنگ می شه برای کمی برایم سینما بیاور .
اما همچنان شنونده کافه رادیو هستم کسی که خودش را دوست داشته باشد از دیگران تعریف می کند چون شما خودتان عزیز و بزرگوار هستید می توانید به راحتی از آقای حسنی هم تعریف کنید و به نظر من این خیلی عالی است و اغراق نیست


بیتا گفته:

یه مطلب دیگه که یادم رفت بگم کاملا مشخص است که شما انتقاد پذیر هستید چون کسانی که برای نظرات تاییدیه نمی گذارند
یعنی به نظرا ت مخاطب اهمیت می دهند مرســـــــــــــــــــــــــی
:)


لیدا گفته:

کمی برایم سینما بیاور…………..نامی زیبا با اجرایی زیباتر………



ارسال نظر