۲۶ دی ۱۳۸۹
شماره:153
سینما که فقط، یک پرده و یک فیلم نیست!

سینما کم کم داشت همه زندگی ما می‌شد و شد! دوست جدیدی پیدا کردم که جادوی سینما او را از خود، بی خود کرده بود! درست مثل من! دو تایی از کلاس و درس و مشق، جیم می‌شدیم و در سالن تاریک سینما به دنبال گمشده خویش می‌گشتیم!

از او یاد گرفتم که باید نگاهم را به سینما تغییر دهم. از او یاد گرفتم که سینما باید آینه تمام نمای جامعه باشد، رویاهای بشر را کامل کند، در او تاثیر بگذارد و این تاثیر آنقدرعمیق باشد که فرد را به اندیشیدن وادار نماید. سینما که فقط، یک پرده و یک فیلم نیست!

دوستم آداب سینما رفتن، ساعتی را در سکوت گذراندن و خوب دیدن یک فیلم را به من آموخت. دو سال از من بزرگتر بود و ایده‌های جالب و شگفت انگیزی برای زیر و رو شدن این هنرداشت و همچنان هم دارد! تهران رویایی ما! سینماهای بزرگی داشت و فیلم‌های متعددی را نشان می‌داد؛ دیگر خاطره تنها سینمای کوچک آن شهر شمالی، کم کم از ذهنم در حال دور شدن بود. دوستم در سینما به دنبال معنای زندگی می گشت! معنای زندگی! هنوز هم برایم جذاب است که بتوان معنای زندگی را در سینما جست!

می گفت: « خوب نگاه کن! تصاویر معنا دارند، معناها را کشف کن. اگر تا دیروز فقط می دیدی؛ حالا خوب و دقیق نگاه کن و ببین تا زندگی را بهتر ببینی.» از آن زمان، دیگر به دنبال معنای تصاویر بودم. می خواستم بدانم نگاه کارگردان به موضوع انتخابی فیلم چگونه است؟ چه حرف تازه‌ای برای گفتن دارد؟ در خواب و بیداری، حرف های دوستم را مرور می کردم و آن ها را با فریم فریم فیلم، مقایسه می‌کردم! نگاهم دیگر خیره به قهرمانان خوش سیمای فیلم‌ها نبود و انگیزه‌ام برای رفتن به سینما در حال دگرگونی و تغییر…

دوستم اهل کتاب و کتابخوانی هم بود و بر عکس من که ابتدا عکس‌ها و چهره اهالی سینما را آرشیو می‌کردم، او کتاب‌های سینمایی را می‌بلعید و در گوشه دنج کتابخانه ذهنش جا می‌داد. بر خلاف من که به دنبال تکه پاره نوارهای سلولوئید بودم و همیشه دلم می خواست آنها را به روی دیوار سفید اتاقم بیندازم، دوستم به دنبال خواندن و دیدن بود. خواندن و دیدن عمیق و اصولی، خواندن و دیدنی که ذهن را با هزار مسئله پیچیده روبرو ‌می‌کرد. خواندن و دیدنی برای کشف رازهایی که در گوشه و کنار هستی موج می‌زد و ما بی اعتنا از کنارشان رد می‌شدیم!

دوستم مدام این جمله را تکرار می‌کرد که: « تو باید تاریخ یک پدیده هنری و ریشه‌های آن را خوب بخوانی و بشناسی و بفهمی.»

آن روزها فقط خبرهای دنیای هنرپیشه‌ها برایم مهم و جذاب بود و از تاریخ سینما، هیچ نمی دانستم. اما به توصیه او شروع به خواندن کتاب « تاریخ سینما» نوشته « آرتو نایت» کردم، کتابی با کاغذ کاهی و در پانصد صفحه! برگ برگش را با دقت و وسواس می خواندم و در ذهنم تصویرسازی می کردم. کم کم سینما شکل جدید و نویی برایم پیدا کرد و معنای عمیق و تازه‌ای در ذهنم جای گرفت. سینما فقط یک پرده و یک فیلم نبود.

چرا سینما اختراع شد؟ چه کسانی در این اختراع نقش داشتند؟ مردم از سینما چه می‌خواهند؟ چرا سینما فقط یک پرده و یک فیلم نیست؟ و خلاصه هزاران هزار سوال دیگر که حالا سخت در جست و جوی جوابشان بودم. پرسش هایی از این پدیده عجیب و جهان شمول…

 نظرات بینندگان:

امیر محمدیان گفته:

به نام خدا
سلام آقای دوستی
به نظر شما وقتی یک فیلم را میبینیم به شخصیت وافعی بازیگران نیز باید فکر کرد؟ یا دیدمان را تنها به شخصیتی که در فیلم دارند محدود کنیم ؟
در کل شخصیت واقعی فرد بازیگر باید برای ما مهمتر باشد یا شخصیت بازی ؟


سعید گفته:

سلام آقای دوستی خوشحال میشم در مورد دلنوشته های من نظر بدید!
مدتهاست سینما نرفتم چکار کنم وقت ندارم زندگیم همش کاره کار کار کار!
فقط میدونم سینما و فیلمهای سینمایی فرهنگها رو تغییر میده یعنی میشه ما هم فرهنگ مردم دنیا رو عوض کنیم؟!


سعید گفته:

به کافه رادیو که هرچی پیامک دادیم کسی نخوند میز پیامک هم که شد میز بد قولی شاید بتونم اینجا حرفمو بزنم به گوینده ی مورد علاقه ی خودم!


سعید گفته:

اینم یکی از نوشته هام که فکر کنم با طبع شما سازگار باشه دوست داشتید تو کافه رادیو بخونید!

به رنگ بادی که طوفان نشود

بادی که از هر گل و شکوفه ای عطری برگیرد و غباری بر گلبرگها ننشاند

بادی که بال پروانه ها را نشکند و درختان را از ریشه نکند

آتش را گسترش ندهد و فانوسها را خاموش نکند

برای دشتهای تشنه ابر ارمغان آورد

و دنیا را زندگی ببخشد

به رنگ نسیم

بهاری

که از پنجره

در فصل زردی و خزان

بوی زندگی را به اتاق سرد میدمد

بین این همه انسان من تنهای تنها مانده ام

پنجره را باز میکنم باد خشمگین اتاقم را زیر و رو میکند

از اتاق بیرون میروم باد کلاهم را میبرد و خورشید صورتم را میسوزاند

به کجا روم که دمی آرام گیرم؟


سعید گفته:

اینم یکی دیگه
خودم که نوشته هامو خیلی دوست دارم دیگران رو نمیدونم!

سخن!

سخن تو چون مجسمه ای خمیری است
چون دست به دست شود تغییر میکند
و مدتی بعد شکلی دیگر است ولی به نام توست
پس هرگز نسنجیده و بی سند تحت تاثیر سخنان تحریف شده
و شایعات بی اساس قرار نگیر!
اسرار تو متعلق به توست
و تا وقتی بر زبان نیاوردی جزء اموال توست و در کنترل تو
تو که بخشیدن سکه ای تردید داری
چگونه راز دل خویش را که نباید به سیم و زر بدهی
به رایگان میسپاری به جارچیان؟!
اگر امروز زبان خود را کنترل کردی فردا زبان دیگران در کنترل توست
افرادی تشنگان را با وعده ی آب به دنبال خود میکشاند
اگر کورکورانه با آنها همراه شدی
و در آخر دانستی که در پی سراب میرفتی
به جای گلایه از کوری که عصا کش خود کردی خویش را سرزنش کن!
خداوند به تو عقل داد که گفته های خود و دیگران را پالایش کنی
چون موم آلت دست دیگران مشو تا به شکل مطلوب خویش برسی
چون کاه همراه هر باد هرزه گرد مشو!
دانه باش تا لذت ریشه کردن و به بار نشستن را تجربه کنی!


سعید گفته:

من اهل کتاب خوندن نیستم فقط دوست دارم بنویسم نظرتون چیه؟
باور کنم نمرکز ندارم نمیتونم روی کتاب متمرکز بشم همش فکرم داره میره نمیدونم به کجا؟
خوشحال میشم تو کافه رادیو جواب بدید
من هر روز سر کار کافه رادیو رو با همراهم گوش میکنم


سعید گفته:

یه آهنگ درخواستی دارم میشه تو کافه رادیو پخش کنید دلم لک زده واسش هیج جا نتونستم پیداش کنم آهنگ عشق با صدای آقای عیوضی
عشق شادیست
عشق آغاز آدمیزادیست
زنده است هر آنکه عشق میورزد
دل و جانش به عشق میارزد
جالبترین آهنگی که تو کافه رادیو پخش کردید آهنگی بود با نام قبله ی کج که طبق روال اسمشو نگفتید و نمیدونم کیه ولی میخوند
اگه دلواپس من نیستی نباش خیر سرت منو دست به سر نکن راستو دروغات کدومه


محدثه گفته:

دوستم مدام این جمله را تکرار می‌کرد که: « تو باید تاریخ یک پدیده هنری و ریشه‌های آن را خوب بخوانی و بشناسی و بفهمی.»

ایول عجب دوستی بخون هنوز هم بخون تا جواب سئولات بگیری البته با خوندن کارت بیشتر میشه چون سئولای دیگه ایو میبایست جواباشونو پیدا کنی، گفته باشم! نگی نگفتی…
اما به لذت عجیب و غریب لمس کلمه می ارزه که هی و هی بخونی و بخونی



ارسال نظر