۱۵ دی ۱۳۸۹
شماره:147
نمی‌دانستم به معشوق می‌رسم یا نه؟

زمستان با کوله بار برف و بارانش آمد اما باز هم از معلم‌مان خبری نشد! همه فکر می‌کردند کار عشق و دل است که نیامده، عشق به بازی و تئاتر و سینما…

روز و شب به او فکر می‌کردم که چرا دیگر به مدرسه نیامد؟ مگر بازی در یک نمایش، ابدی و همیشگی است؟! یعنی عشق به هنر بازیگری سبب شده که او این شهر کوچک ساحلی و بچه‌های کلاس را فراموش کند؟ چه طور توانست درخت و جنگل و دریا را رها کند و ساکن تهران شود؟ و هزار پرسش بی‌پاسخ دیگر!

در آن سال‌ها ارتباط ما با حوادث و رویدادهای دنیای هنر به چند روزنامه و مجله که گاه راهی دیارمان می‌شدند و گاه هم نه! خلاصه می‌شد. اوضاع غریبی بود. تشنه شنیدن و خواندن و دیدن بودیم اما این عطش با چند روزنامه و مجله رفع نمی‌شد و روز به روز تشنه‌تر می‌شدیم و بیشتر مشتاق بودیم تا معلم پالتوپوش مان از سفر دور و درازش باز گردد و برایمان از روزهایی که در تهران، سپری کرده است بگوید، از دنیای سحرانگیز بازیگری در تئاتر و سینما…

کم کم بهار دل انگیز و زیبا داشت دشت و جنگل را گلباران می‌کرد و ما سخت درگیر امتحانات ثلث دوم بودیم، امتحاناتی که هیچگاه ارتباطشان را با زندگی و دنیای هنر نفهمیدم و انگار یادمان رفته بود که کلاس درس واقعی، همین طبیعتی است که منظره چشم‌هایمان شده و این رنگارنگی و شکفتن‌ها خود چه درس و آموزه بزرگی است.

امتحانات هم تمام شد و دوباره فصل بازیگوشی ما فرا رسید. روزها را می‌شمردیم تا بدانیم امسال برای تعطیلات نوروز چه کسانی از تهران به منزل ما می‌آیند؟ دیگر به عشق شب عید و پوشیدن کفش و لباس نو و رفتن به خیاط خانه و عیدی گرفتن از پدر و خاله و دایی و عمو سر از پا نمی‌شناختیم. اما در میان همه این شادی‌های کودکانه، دیدن تلویزیون و رفتن به تنها سینمای کوچک شهر و تماشای دو فیلم آن هم با یک بلیت! مزه شیرین‌تری داشت و حتی به دغدغه بزرگی تبدیل شده بود! شاید خیلی شیرین و دوست داشتنی‌تر از سکه‌های درخشان عیدی!

یادم می‌آید بعضی شب‌ها خواب فیلم‌ها و هنرپیشه‌هایی که قرار بود عید را بر پرده سینما برایمان پُر از بازی و رویا کنند، می‌دیدم و حتی مهمان‌های نوروزی را در قالب بازیگران همان فیلم‌ها تصور می‌کردم و عاشق می‌شدم! و هر روز عاشق‌تر از دیروز!
من مجنون بودم و دنیای هنر لیلی! اما این که یک روز به معشوق می‌رسیدم یا نه سوال بزرگی بود که نه تنها در سیزده روز طلایی تعطیلات بلکه تا سال‌ها ذهنم را به خود مشغول کرده بود، شاید در همه آن سال‌هایی که من بودم و مدرسه و دریا و سینما!

 نظرات بینندگان:

دیوونه گفته:

سلام به مهران عزیز؛ مناظر و چیزایی که توصیف کردینو تو ذهنم مجسم کردم به نظرم خیلی دیدنی اومد، کاش میشد منم روستای شما یا بهتر بگم به قوله شما اون شهر زیبای ساحلی رو از نزدیک میدیدم، استاد منم عاشقم کاش منم مثله شما به عشقم میرسیدم، یعنی حسرت به دل میمونم؟ یا به معشوقم میرسم؟


ندا عباسی گفته:

سلام….آقای دوستی ممنونم از قلم زیبایی که دارید و با اون مارو به فضای دوست داشتنیه دوران کودکیتون میبرید…فوق العاده مینویسید…منتظر نوشته های دیگرتون هستم…موفق باشید…خداحافظ


minoo گفته:

نامه های ون گوگ:

مشخصات کتاب:

مترجم: رضا فروزی

ناشر: نگاه

تعداد صفحه: ۵۴۹

شابک: ۲-۰۸۳-۳۵۱-۹۶۴

قطع کتاب: وزیری

قیمت پشت جلد:۴۸۰۰ تومان

قیمت خرید از نارنجستان: ۴۳۰۰ تومان

درباره کتاب:

وان گوگ کار و پیشه اش را از هنر آغاز نکرد. وی پس از پیمودن راههای پیچ در پیچ و پرهیجان و تحمل حوادث حیرت انگیز به مرحله هنر رسید. یکی از بحران های سخت و دردناک آغاز کارش این بود که پس از خدمت در مغازه عتیقه فروشی عمویش ،نارضایی و ناسازگاری خود را در این کار نشان داد و سعی کرد روش کار و زندگی خویش را تغییر دهد.
تربیت تربیت اولیه وان گوگ در یک خانواده متوسط هلندی صورت گرفت ، که اخلاق و آداب و سنن شهری در آن ریشه دوانده بود.خانواده وان گوگ قدیمی ،و یکی از قدیمی ترین اجداش یان –یاکوبسن بود که در قرن شانزده در او ترخت می زیست،و به تجارت شراب و کتاب اشتغال داشت و در عین حال رییس گارد شهری شد.


فریده گفته:

می دانم از هر آنچه خوانده ام ، از هر آن سرگذشت و قصه که گوشم

شنوده است که عشق راستین را راه هموار نبوده است.

« ویلیام شکسپیر »

سلام سلام سلام به آقای دوستی گل ، حالتون انشاالله که خوبه؟

خیلی گلید ولی حیف که من صدای شما رو نمی تونم بشنوم .

راستی اقای دوستی یک انتقاد از شما که نه ولی از رادیو جوان دارم

آن هم این است که برنامه هاتون مثل قبل نیست خیلی کمرنگ شدن

لطافت خودشون رو از دست دادن ، من یادم میاد برنامه هایی رو که

تقریبا سه چها ر سال پیش من می شنیدم خیلی عالی بودند اما الان

ماشالله همه در تصویر حضور دارند و رادیوی به این خوشگلی مخاطب

خودشو که یکی من باشم داره از دست می دهد همه دوست دارند به

جای یکی از شما ها باشه ولی شما قدرشو نمی دونید دیگه فکر

می کنم خودتون متوجه منظورم من شده باشید.


سیاه مست گفته:

سلام به آقای دوستی عزیز که تا همین چند روز پیش فکر میکردم بیشتر از ۳۰ سال ندارید! اما وقتی سنتونو فهمیدم علاقه م به شما بیشتر شد. آقا شما از ما جوونتر و پرانرژی ترید به خدا!
من از برنامه های شما مطالب زیادی یاد میگیرم و این بهم حس خوبی میده چون کلا آموختن رو دوست دارم.
راستی یه وجه اشتراک هم بین خودمون دیدم و اون یکی بودن ماههای تولدمونه که علاقه منو به شما دوچندان کرده.
به آقاتقی سلام برسونید. موفق و پیروز باشید


منیژه گفته:

سلام به آقای مهران دوستی گل.چند سالی میشه مشتری پر و پا قرص رادیو جوان هستم.همه دست اندرکاران رو دوست دارم از صمیم قلبم.

رادیو جوان برای من مثل یه گلستان میمونه.که هر گل آن زیبایی و شمیم دلنشین خودش رو داره.
اما از کل کل کردن شما با آقا تقی بسیار لذت می برم.

از صدای ریزش یخ و آب درون لیوان لذت میبرم.

کافه رادیو بسیار لطیف و رمانتیکه.و پر از انرژی مثبت و از همه مهم تر سرشار از آموزش در تمام زمینه ها.

از زحمات شما و همه عزیزان بینهایت سپاسگذارم.

شاد و سلامت و پایدار و برقرار باشید


زهرا فلاح گفته:

سلام بر عمو مهران خودم…..

عمو قلمت حرف نداره مثل صدات….من خودمو تو اون زمان و مکان فرض کردم……یادش بخیر

من امیدوارم همچنان شنیده بشید از رادیوووووووووووووووجوان
من میدونم همه دوستون دارن….اگه شعار کمتر بدیم عمو……!


sara.e گفته:

سلام به اقای دوستی گرامی از نوشته ی شما خیلی لذت بردم ولی بعدش دلم گرفت چون الان دیگه خیلی از اون شهر های ساحلی که گنجینه ی خاطرات دل چسبی رو همراه دارن زیر گردو غبار فراموشی ما ادمای امروزی خاک شدند…. کاش ما ادما و قتی می خوایم از پله ای بالا بریم قبلش یه نگاهی به پشت سرمون بندازیم شاید برای برگشت به اون پله های پایینی احتیاج پیدا کنیم….. ممنونم از اینکه هستید و با قلم دل نشینتون لحظات عاشقانه ای رو برای ما رقم می زنید…


دختر خراسانی گفته:

سلام به استاد گلم اقای دوستی عزیز.به این خاطر میگم استاد چون از شما و برنامتون خیلی چیزا یاد میگیرم.زیبا و دلچسب بود. از استادی کردنتون ممنونم!


سوفیا گفته:

دلم برای صدات تنگ شده



ارسال نظر