۰۶ دی ۱۳۸۹
شماره:140
تهران، شهر رویاهای هنری من!

باورم نمی‌شد معلم همیشه پالتو پوشم! با پدرم درباره بازی کردن و اَدا در آوردنم! این قدر صحبت کرده باشد.

دیگر یک جورایی نمی‌توانستم در چشم معلم و پدر خیره شوم. از هر دوی آنها خجالت می‌کشیدم اما چه می‌شد کرد، دست خودم نبود؛ انگار بازیگری جزئی از من شده بود. یادش بخیر! هر شب، داستان و ماجرایی با نصیحت های پدرم داشتم.

می‌گفت: «گوش کن پسرجان! تا آن جا که من می‌دانم، این کارها هیچ ثمره و بهره‌ای جز بردن آبروی ما و تباه کردن آینده خودت ندارد! این اَدا و اطوارها به درد آدم‌های بیکار و تنبل می‌خورد! تو باید دکتر یا مهندس بشوی و به جامعه‌ات خدمت کنی؛ آن وقت باعث افتخار و سرفرازی ما می‌شوی. نه این که به من بگویند پسرت می‌خواهد هنرپیشه بشود! هنرپیشگی هم شد کار؟ گوش هایت را خوب باز کردی؟ فهمیدی؟!»

سَرم پایین بود و با تکان‌های بیخودی سَر، حرف‌های پدر را تایید کردم.
کم کم تلویزیون‌های سیاه و سفید جای خود را به رنگی دادند و انگار رنگ‌ها می‌خواستند معصومیت این تصاویر را از بین ببرند! و من هم چنان درگیر این موضوع بودم که بازیگری چیست و بازیگر کیست؟

معلم‌مان که علاقمندی‌اش به تئاتر و سینما بر هیچکس پوشیده نبود در یک روز سرد بارانی، ما را ترک کرد و رفت. آخر، او هم بازیگر شده بود!

همه می‌گفتند برای ایفای نقشی ماندگار در یک نمایش به تهران رفته است و تا دو ماه به کلاس نمی‌آید.

«تهران، نمایش، بازی در تئاتر، ترک کلاس و بچه‌ها» عشقی می‌خواست که او داشت و عاشقانه دنبال عشقش رفت…

روزها و شب ها به این اندیشه بودم که معلم چگونه بازی خواهد کرد؟ اصلا نقشش چیست؟ خاطرات او از تهران (شهر رویاهای هنری من!) چه خواهد بود؟

در همین فکرها روزگار می گذراندم که پدرم گفت برادر بزرگم برای ادامه تحصیل در یک دبیرستان خوب باید به تهران برود و این یعنی یک روزنه امید برای من! شاید می توانستم با او به شهر رویاهای هنری‌ام بروم…

 نظرات بینندگان:

بیتا گفته:

سلام
چه زیبا من هم همیشه کار کردن در صدا وسیما را خیلی دوست دارم و مطمئنم که ان شاءالله به آرزوم می رسم .
هرگز از ابر سفید و باز نباید امید بارش داشت ، باران رحمت زمانی آغاز می شود که ابرهای تیره و گرفته آسمان را پر کرده باشد
درگذشت حسین باغی گوینده پیشکسوت تبلیغات تلویزیونی و رادیویی را به اهالی هنر و دوستدارانش تسلیت میگم
روحشان شاد و یادشان گرامی


میلاد گفته:

سلام آقای دوستی
در ابتدا درگذشت آقایان باغی و حافظی را به شما تسلیت عرض می کنم.مطلب زیبایتان را خواندم.(نمی دانم این چیزی که می خواهم بگویم ربطی به مطلب شما دارد یا نه )
یک مسئله ای در باب این قضایای استعداد داشتن و نداشتن -علاقه داشتن و نداشتن وکلا” از این جور چیزها هست که خیلی بین مردم بد جا افتاده.بعضی ها می گویند: خب ما به خیلی چیزها علاقه داشتیم(مثلا” فضانوردی) ولی خب چون می دانستیم استعداد نداریم نرفتیم.خب این حرف به نظر من چیز مسخره است.چون اگر کسی واقعا” در هر زمینه ای استعداد داشته باشد علاقه اش فرق می کند (اون علاقه ها در واقع علاقه نیست یک جور جلب توجه از جانب اون خیلی چیزها است که کاملا” گذراست)
یا بعضی ها (از جمله بعضی از همکارانتان) خب شما چه جوری وارد شدی.می گویند خیلی اتفاقی!!!!!
می خواهم این را بگویم هیچ چیز در زندگی اتفاقی نیست .اگر کسی در هر زمینه ای استعدادی داشته باشد مسلما” این قضیه به نمودهای مختلف در زمان های مختلف خود را نشان می دهد.استعداد علاقه می آورد ولی علاقه استعداد نمی آورد.یا در نهایت اگر فردی به جایگاهی نرسید به خاطر عدم تفکر در انتخاب راه صحیح و یا عدم پشتکار است.ادیسون و خیلی های دیگر در آغاز تولد ادیسون به دنیا نیامدند……
ببخشید زیاد حرف زدم.ممنون


بنفشه گفته:

http://death-of-a-dream.blogfa.com/post-130.aspx
این چند خط در جواب این پست
چه روان و دوست داشتنی نوشتید این پست رو.


saye گفته:

هیچ وقت نفهمدم فرق بین سرنوشت و اراده ی انسان را,کلافی درهم و پیچ پیچ,اگر از بین این درهم رفتگی ها سر بیرون آوردی آنوقت به تو می گویند فاتح سرنوشت خویش,اگر زیر آن کلافها راحت گرفتی خوابیدی باز هم پیدا نیست پیروزی یا شکست خورده…….


زهرا گفته:

عجب دنیاییه ها. ادم از فرداشم خبر نداره.معلوم نیست میشه نمیشه.دنیا چه خبر.کی به کیه.اخر این دنیا چیه.تلاشاش فایده ای داره یا نه. این همه زور زدن.هی هی


ابی گفته:

سلام من ابی ۲۴ساله اهل تهران هستم ببخشید که سکوتتون رو میشکنم من بدجمری تنهام دنبال یه دوست میگردم اینم آیدی منه vahida20ebi20@yahoo.com باتشکر


سعید گفته:

با سلام خدمت استاد بزرگوار از گفتگوی تلفنی شما برای انتقاد ساعت و فضای برنامه لذت بردم افرین و درود بر شما استاد



ارسال نظر