مرگ یک هنرپیشه…

خوشبختانه این روزها شکل جدیدی از بازی را در سینما می بینیم؛ شکل جدیدی از بازی های خلق شده توسط بازیگران. یعنی بعضی از هنرپیشه ها از جسم و جان خویش مایه می گذراند و بازی های نویی را به وجود می آورند و این همان آفرینش هنری یا خلق یک کاراکتر جدید است؛ کاراکتری [...]

 
بوی عیدی، بوی فیلم…

زمستان کم‌کم جایش را به بهار می‌دهد، زمین نفس کشیده و دیگر نمی‌خواهد همنشین برف‌ها باشد! حال و روز سینما در اسفند ماه نیز مانند روزهای آخر زمستان است؛ رمقی برایش نمانده و بی‌صبرانه در انتظار نوروز است. نوروز و بهار تا باز هم سالن‌هایش پر شود از آدم‌هایی که با خنده‌ها و گریه‌هایشان به [...]

 
اشکال کار منتقدان معاصر کجاست؟

جشنواره فیلم فجر به پایان رسید اما همچنان بحث و گفت و گو پیرامون فیلم‌ها ادامه دارد. آثار ارائه شده به جشنواره، نقد و بررسی می‌شود و منتقدان دیدگاه‌های مختلف خویش را بیان می‌کنند؛ منتقدان سنتی و قدیمی سینما کماکان درگیر بحث‌های همیشگی هستند اما یک گوشه دیگر از میدان نقد نیز به دست منتقدان [...]

 
کاش جوان‌ها از مهرجویی یاد می‌گرفتند

اینجا برج میلاد است و ما شب و روز؛ فیلم‌های نو، براق و تازه را می‌بلعیم و سیر هم نمی‌شویم! دوستم که دیگر برای خود مرد جا افتاده و سپیدمویی شده همچنان کتاب به دست از این سالن به آن سالن در آمد و شد است. پالتوی بلند خاکستری به تن دارد و گاه که [...]

 
گردهمایی ۱۰ روزه در سالن‌های تاریک!

و حالا حکایت ما، حکایت دیگری می شود؛ روزها و شب های جشنواره فیلم فجر و دیدار یاران و دوستانی که در طول سال، آن ها را نمی بینیم اما در یک فرصت ۱۰ روزه جشنواره ای با یکدیگر به گپ و گفت پیرامون سینمای ایران و جهان می نشینیم و یک فضای دیدنی و [...]

 
تشنه بودیم اما چشمه‌ای نبود!

همیشه آه می‌کشم و حسرت می‌خورم که ای کاش می‌شد به گذشته بازگشت و در آن سینما با برادران «لومیر» برای اولین بار تصاویر را تجربه کرد. هنوز هم که هنوز است فیلم‌های صامت با حرکات کند و تند و آدم‌هایی که گویی از دنیای دیگری به این جهان پرتاب شده‌اند برایم جذاب و دیدنی [...]

 
عده‌ای از سالن سینما گریختند!

یک تک درخت، جاده خاکی بی انتها، تک سواری که با دلیجان راه می‌پیماید، کوه‌ها و صخره‌هایی که نگاه تو را به خود می‌خوانند، صدای باد و باران، سوختن چوب‌های خشک، گریه‌ها و خنده‌ها و دیالوگ‌ها؛ دیگر برایم معنا و مفهوم تازه‌ای داشتند. حال دیگر رنج آدمی و انسان‌هایی که می‌خواستند فانوس خیال را بیافرینند [...]

 
سینما که فقط، یک پرده و یک فیلم نیست!

سینما کم کم داشت همه زندگی ما می‌شد و شد! دوست جدیدی پیدا کردم که جادوی سینما او را از خود، بی خود کرده بود! درست مثل من! دو تایی از کلاس و درس و مشق، جیم می‌شدیم و در سالن تاریک سینما به دنبال گمشده خویش می‌گشتیم! از او یاد گرفتم که باید نگاهم [...]

 
نمی‌دانستم به معشوق می‌رسم یا نه؟

زمستان با کوله بار برف و بارانش آمد اما باز هم از معلم‌مان خبری نشد! همه فکر می‌کردند کار عشق و دل است که نیامده، عشق به بازی و تئاتر و سینما… روز و شب به او فکر می‌کردم که چرا دیگر به مدرسه نیامد؟ مگر بازی در یک نمایش، ابدی و همیشگی است؟! یعنی [...]

 
تهران، شهر رویاهای هنری من!

باورم نمی‌شد معلم همیشه پالتو پوشم! با پدرم درباره بازی کردن و اَدا در آوردنم! این قدر صحبت کرده باشد. دیگر یک جورایی نمی‌توانستم در چشم معلم و پدر خیره شوم. از هر دوی آنها خجالت می‌کشیدم اما چه می‌شد کرد، دست خودم نبود؛ انگار بازیگری جزئی از من شده بود. یادش بخیر! هر شب، [...]

 
همه آن سال‌هایی که پدرم به من می‌خندید!

اما در همه آن سال‌ها پدرم در ذهنش به من می‌خندید چرا که هنرپیشگی را تنها اَدا درآوردن می‌دانست و نه هیچ چیز دیگر! به پدرم زنگ زد… نه! فکر کنم در همان خیابان کوچک و اصلی شهر او را دیده بود. معلم‌مان را می‌گویم. همان مرد عجیب با پالتوی بلند سرمه‌ای رنگ که روزهای [...]

 
رادیو همچنان شاداب و زنده…

رادیو جان سلام! متاسفانه تیتری که برای نامه قبلی انتخاب شده بود باعث گردید که دگر بار، همکارانم در خانواده بزرگ رادیو، کدورت به دل گیرند. به راستی هم حق داشتند چنین برداشتی را در ذهن خویش جای دهند. به هر حال این آخرین نامه‌ای است که برایت می‌نویسم و می خواهم بگویم تمام نامه‌هایم [...]

 
معرفي
آخرین دیدگاه‌ها